یكی از مهمترین دلایل خشكی و سوزش چشم هنگام كار با كامپیوتر كاهش میزان پلك زدن است. این مسأله به همراه خیره شدن به صفحه مانیتور و تمركز بر روی موضوع كار سبب می شود تا پلك ها مدت بیشتری باز بمانند و در نتیجه اشك روی سطح چشم سریعتر تبخیر می شود.به نظر می رسد با فراگیرتر شدن بكارگیری كامپیوتر تعداد كسانیكه از مشكلات چشمی و بینایی رنج می برند روبه افزایش باشد.
▪ مهمترین علائم عبارتند از: خستگی چشم، خشكی چشم، سوزش، اشك ریزش و تاری دید. همچنین ممكن است سبب درد در گردن و شانه ها نیز بشود. انسان حروف چاپی را بهتر از حروف نمایش داده شده بر روی مانیتور می بینند. علت این امر این است كه حروف چاپی كنتراست بیشتری با صفحه سفید زمینه داشته و لبه های آنها واضح تر است حال آنكه در مورد صفحه مانیتور چنین نیست و لبه ها به وضوح حروف چاپی نیستند. یكی از مهمترین دلایل خشكی و سوزش چشم هنگام كار با كامپیوتر كاهش میزان پلك زدن است . این مسأله به همراه خیره شدن به صفحه مانیتور و تمركز بر روی موضوع كار سبب می شود تا پلك ها مدت بیشتری باز بمانند و در نتیجه اشك روی سطح چشم سریعتر تبخیر می شود. با رعایت توصیه های زیر می توان تا حد بسیار زیادی از آسیب های چشمی جلوگیری کرد:
۱. سعی كنید بطور ارادی پلك بزنید. این كار سبب می شود سطح چشم شما با اشك آغشته شده و خشك نشود. در صورتیكه مشكل شما شدید باشد می توانید از قطره های اشك مصنوعی استفاده كنید.
2. مركز مانیتور باید حدود ۱۰ تا ۲۰ سانتی متر پایین تر چشمان شما باشد. این وضعیت علاوه بر اینكه باعث می شود پلك ها پایین تر قرار گیرند و سطح كمتری از چشم در معرض هوا باشد. از خستگی گردن و شانه ها نیز می كاهد. در این موارد هم باید مانیتور را در ارتفاع مناسب قرار داد و هم ارتفاع صندلی را نسبت به میزكار تنظیم كرد بطوریكه ساعد شما هنگام كار با keyboard موازی با سطح زمین باشد.
۳. مانیتور خود را طوری قرار دهید كه نور پنجره یا روشنایی اتاق به آن نتابد. هنگام كار با كامپیوتر سعی كنید پرده ها را بكشید و روشنایی اتاق را نیز به نصف وضعیت معمولی كاهش دهید
۴. به چشمان خود استراحت دهید. سعی كنید هر ۵ تا ۱۰ دقیقه چشم خود را از مانیتور برداشته و به مدت ۵ تا ۱۰ ثانیه به نقطه ای دور نگاه كنید. این كار سبب استراحت عضلات چشم می شود. همچنین به شما وقت می دهد پلك بزنید و سطح چشم شما مرطوب شود.
۵. اگر مجبورید كه متناوبا به یك صفحه نوشته و مانیتور نگاه كنید )خصوصا در مورد تایپیست ها) ممكن است چشم شما خسته شود زیرا باید تطابق خود را تغییر دهد. برای جلوگیری از این مسأله سعی كنید صفحه نوشته شده را در حداقل فاصله و هم سطح با مانیتور قرار دهید. برای اینكار می توانید از copyholder استفاده كنید.
6. فاصله مانیتور با چشمان شما باید ۵۰ تا ۶۰ سانتی متر باشد.
7. روشنایی و كنتراست مانیتور خود را تنظیم كنید. میزان روشنایی مانیتور باید با روشنایی اتاق هماهنگی داشته باشد. یك روش برای تنظیم روشنایی مانیتور این است كه به یك صفحه وب با زمینه سفید نگاه كنید. اگر سفیدی صفحه برای شما مثل یك منبع نور است روشنایی مانیتور زیاد است و باید آن را كم كنید. در مقابل، اگر صفحه كمی خاكستری به نظر می رسد روشنایی را زیاد كنید.
۸. اگر علی رغم رعایت توصیه های گفته شده باز هم دچار علائم هستید می توانید از عینك های مخصوص استفاده كنید زیرا گاهی مشكل در دید متوسط است. ما بطور معمول كمتر از دید متوسط استفاده می كنیم زیرا بیشتر اوقات یا اشیاء دور را نگاه می کنیم و یا اشیاء نزدیك. ولی مانیتور كامپیوتر دقیقا در فاصله ای از چشم قرار می گیرد كه مربوط به دید متوسط است. برای دریافت عینك مناسب كامپیوتر به چشم پزشك مراجعه كنید.
۹. هنگام كار با كامپیوتر سعی كنید گردن خود را راست نگهداشته و شانه را عقب بدهید. قوز كردن هنگام كار طولانی با كامپیوتر سبب دردهای گردن و شانه ها می شود. كاملا پشت خود را به صندلی بچسبانید. همچنین ارتفاع صندلی خود را طوری تنظیم كنید كه كف پاها روی زمین قرار داشته و زانوی شما در زاویه ۹۰ درجه قرار داشته باشد. Keyboard و Mouse باید پایین تر از آرنج و نزدیك دستان شما قرار داشته باشد.




_____________________________________________________________________________________




استاد : فکر نمی کنی آدم ها واسه مخفی کردن احساس شون دليل دارن؟؟؟
دختر : همين دليل شون از هم دورشون می کنه ...
فیلم شبهای روشن - کارگردان فرزاد موتمن




_____________________________________________________________________________________




این روزها اصلا دلم نمیخواد که به اخبار تلویزیون نگاه کنم چون تصاویری که ازش پخش میشه اونقدر هول انگیز و متاثر کننده است که به قلبم چنگ میزنه . من از سیاست هیچی نمیدونم اما میدونم که جنگ وحشتناکه و هیچ حاصلی جز آوارگی , درد , از دست دادن , تجاوز , زخمهایی عمیق بر روح و جسم , ویرانی , وایجاد تنفر و انزجار . . . نداره . و من دنیایی که این چیزا رو داشته باشه دوست ندارم وغصه و اندوه بی حد و حصرم زمانیه که میبینم هیچ کاری از دستم ساخته نیست و اونهایی هم که میتونن کاری کنن و جلوی اینهمه تباهی و ویرانی رو بگیرن دست روی دست گذاشتن و هیچ کاری نمیکنن . انگار نه انگار که هزاران نفر خونه و زندگیشونو از دست دادن . انگار نه انگار کودکان بیدفاع قربانی اینهمه هیاهو و جنگ برای یک وجب خاک بیشتر هستن و بدترین خصوصیت من اینه که وقتی چیزهای وحشتناکی وجود داره که هی توانی برای تغییرشون ندارم اونا رو نادیده میگیرم . اما دیشب نتونستم جلوی ریزش اشکهامو بگیرم وقتی شبکه سه آخر شب کودکی عرب از فلسطین یا شاید هم لبنان نشون میداد که با بغض و اشک و خشم شعری رو خوند و گفت وای بر شما ای کسانیکه فکر میکنید انسانید . اینهمه انسان و کودک بی پناه کشته میشوند و شما . . . اینکه من نمیدانم آیا لحظه ای دیگر باز در آغوش مادرم خواهد بود؟ اینکه نمیدانم آیا دیگر بار پدرم را خواهم دید ؟ . . .
این روزها به یاد یسری و عمار می افتم . دختر و پسر لبنانی که در ایران زندگی میکردند و سال اول دانشگاه تو ایستگاه اتوبوس آرژانتین باهاشون آشنا شدم و همیشه میدیدمشون . عمار فوق العاده پسر خوش قیافه و ماهی بود که عاشق کشورش بود و همیشه میگفت لبنان عروس شهرهای خاورمیانه است با اون دریای لاجوردی و ساحل بی نظیرش و آرزوش بود که برگرده لبنان . این روزها همش از خودم میپرسم اون الان کجاست ؟ اونکه اینقدر از زیبایی لبنان میگفت حالا کجاست که ببینه از شهرهای زیبای کشورش فقط تلی از آوار خانه ها باقی مانده و مادری که زیر آوارها به دنبال کودکش میگردد و. . .
همیشه از مرگ و از دست دادن هراس داشته ام و اکنون تصور اونهمه کشتار و فاجعه هم برام غیر قابل تصوره . میتونم کانال تلویزیون رو عوض کنم تا تصاویر طبیعت زیبا رو ببینم اما ته ذهنم صدایی آرام و محزون و محکم زمزمه میکند :
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان . . .




_____________________________________________________________________________________




مامان به عنوان کارمند نمونه شناخته شده تو سازمان و جایزه بردنشون شمال !!!؟ از جمعه هست که رفته و دل من براش یه ذره شده . دیروز صبح بهم زنگ زد و گفت جات خالیه کنار ساحل دریا . دیشب هم که زنگ زد گفت رفته بودن نمک آبرود و گفت خیلی لذت برده از طبیعت اونجا و شکوه دنیایی که زیر پاش بوده و دریایی که اونطرفتر به رنگ سبزآبی همه حواسشو به خودش جلب کرده (حقا که مامان خودمه و توصیفها و لذتهاش هم عین خودمه ) وقتی مامان تعریف میکرد انگار خودم اونجا بودم و کلی کیف کردم ! دلم واسه آقای دکتر سوخت که غروبا وقتی میره خونه ما سردی خونه بدون مامان چقدر عذابش میده واسه همین بهش زنگ زدم مبادا دلش بگیره و بهش گفتم جای مامان خالی نباشه پیشت !؟ گفت که وروجکش گفته مامانی که خونه نیست خونه یه جوریه ! تاریکه دلم نمیخواد برم اونجا ! . . . گفتم راست میگه خونه بدون مامان سرد و تاریکه آخه مامان آفتاب زندگی ماست . خدایا خونه مونو تاریک و سرد نخواه . . .
وقتی مامان میخواست بره زنگ زد و گفت بهارم دختر عاقلی باش مراقب خودتون باشید اگه یه وقت . . . نذاشتم حرفشو ادامه بده گفتم مامان جون ! مثل اینکه شما میخوای بری سفر من باید بهت توصیه ایمنی کنم ! دختر خوبی باش دست به چیزای خطرناک نزن!جاهای خطرناک نرو ! یهو حواست پرت نشه بری تو عالم خودتو از همه کس و همه چیز یادت بره . به حرف خانوم معلمتون هم گوش کن !(اینا توصیه هایی بود که قبلا وقتی من میخواستم برم اردو مامان به من میگفت)مامان مرده بود از خنده . گفت باشه چشم . منم گفتم آ قربون این دختر!!!
**************
خوش به حال مامان ! اونقدر دلم دریا میخواد که حد نداره . کاشکی یکی منو ببره دریا . من عاشق بوی دریا و صدای بهم خوردن امواج دریام وقتی با پاهای برهنه کنار ساحل قدم بزنم و موهامو بسپارم به نسیم گرم و مرطوبی که از سمت دریا میاد . ساحل دریا تو شب . . . یه جور شکوه و هیبت ترسناکی داره که خیلی برام جذاب و هیجان انگیزه . وقتی تو تاریکی شب کنار ساحل قدم بزنی و موجهای خروشان به پاهات بخورن و حس کنی الانه که دریا تو رو به طرف خودش میکشونه . این تجربه رو حدودا پنج سال پیش که با بچه های شرکت رفتیم چالوس داشتم خیلی لذتبخشه و هیجان انگیز بود . . . شرکت ما هر ساله تو تابستون یه برنامه جشن یا سفر کوتاه داره . دو سال اول برنامه کلاردشت و بعد هم چالوس بود اما بعد که جمعیت شرکت زیاد شد و جمع و جور کردن بچه ها و خونواده هاشون یه کمی سخت شد به رفتن به باغی اطراف تهران مثل کرج و شهریار بسنده کردیم اما امسال یه قولایی دادن که شاید دوباره بریم شمال آخ اگه بشه چی میشه . . . از الان هر شب دارم دعا میکنم که جور بشه
**************
میخواستم دیگه اینجا ننویسم اما دیدم اینجا رو خیلی دوست دارم و دل کندن ازش برام خیلی سخته . من آدم به شدت احساساتی هستم که شدبدا هم دلبسته میشم و دل کندن هم برام خیلی سخته . گذشتن از اینجا هم خیلی برام سخته واسه همین تصمیم گرفتم اینجا بنویسم اما . . . نه مثل همیشه
شاید بهتر باشه همونطور که تو عالم واقعیت حرفامو میخورم و به کسی چیزی از درونم نمیگم بازهم حرفام ناگفته بمونه و توسینه ام نگهشون دارم . دل آدم امن ترین جاست برای نگه داشتن اونچیزایی که واسه آدم عزیزه . منم احساساتم برام خیلی باارزشن . کمتر به زبون میارمشون.جاشون تو دلم امن تره . . .
**************
در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشیم و در قلبهایمان خونی دوگانه , شادی همراه با رنج , مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هر یک دیوانه وار ارابه را به سوی خود میکشند . پس در جاده ای برفی سوارکارانی هستیم که در جسنجوی اندیشه ای سلیم , پیش میتازیم , و زیبایی , گاه مانند شاخه ای فرود آمده بر هره مان سیلی میزند , و زیبایی , گاه مانند گرگی افسانه ای به ما یورش میبرد و گلویمان را پاره میکند .( کریستین بوبن)
**************
امیرحسین داره یه تحقیقی انجام میده در مورد تاثیر اولین رابطه جنسی بر روحیه افراد اگه دوست دارید اطلاعاتی کسب کنید یا تو این طرح همکاری کنید یه سر به اینجا بزنید . به گمونم نتایجش جالب خواهد شد .
*************
دیروز اینجا دوساله شد . دوسال . . .




_____________________________________________________________________________________




ناهید کرمانشاهی یکی از معروف ترین قاچاقچی ها که در میان زندانی ها اعتبار خاصی داشت ما را "تودهی" صدا میزد . چهل و پنج شش سال بیشتر نداشت اما بیست و پنج بار افتاده بود زندان . همیشه موقع هواخوری با هیکل درشت وصورت زیبا و صدایی بم از پشت پنجره اتاق ما داد میزد : " آی تودهی ها بیاین ما تو شهری ها را ببینید !!" . . . اوایل منظورش را نمیفهمیدیم اما بعد که رابطه نزدیکتری پیدا کردیم روزی ازش پرسیدم :"چرا به ما میگید تودهی ؟ما که از ده نیامده ایم ؟" گفت :"دختری توده یی به نام بهار چهار ماه پیش در اتاق ما بود اما چهار آبان برای تولد شاه شعری گفت و فردایش آزاد شد . شما توده یی ها هم چهار آبان یک شعری میسازین و آزاد میشین اما ما همچنان در زندان میمونیم." تازه آنتنم گرفت که با لقب تودهی دارن مارا مسخره میکنند . . .
پاییز آن سال هما خامنه ای زن شاهپور حمیدرضا را برای ترک اعتیاد به زندان آوردند وقتی با موهای بلند چهره ای زیبا با کت و دامن جیر آبی رنگ و کفش پاشنه بلند و برازنده اش وارد زندان شد زنها به خیال ایکه کسی از دربار به بازدید آمده در سکوت و حیرت به او خیره مانده بودند . او را در اتاق چسبیده به دفتر افسر نگهبان زندانی کردند اما نه مثل بقیه کلی بهش میرسیدند . یکی دو هفته ای که در زندان بود چندین بار کوشش کرد با ما حرف بزند اما در فضای آن روزها به ذهن ما خطور هم نمیکرد که دست کم چند سوال از او بکنیم یکسره به او بی اعتنایی میکردیم . او با اینکه با زنهای عادی بسیار بد دهنی میکرد به ما که میرسید لحنی مودب داشت میگفت : من رو به اینجا آوردن که از سرشان باز کنن چون من مثل بقیه درباریها نیستم . ما نه حرفهایش را باور داشتیم نه به او توجهی نشان میدادیم . حیف که هیچ چیز از او ندانستیم . هیچوقت نفهمیدیم چرا برای ترک اعتیاد او را به زندان آوردن و نه به بیمارستان . . .
**********
طاهره از برنامه هایی که در زندان برای خودشون گذاشته بودن میگه : رفتن به حیاط پیش از بیدار باش زنان عادی جزو مقررات داخلی اتاق بود . در حیاط هم بعد از حدود یکساعت ورزش تازه باید دایره وار می ایستادیم و تا آنجا که نفس داشتیم درجا بالا و پایین میپریدم. در هر جهش شعار میدادیم : انقلاب پیروز است ارتجاع نابود است . این پرش را که مبتکرش سیمین بود برای "خودسازی" و "بالابردت قدرت رزمی" انجام میدادیم . . . شبها گاه وقتمان به خواندن سرودهای انقلابی میگذشت . مثل شعر بلند مائوتسه دونگ که مورد علاقه همه بود :
در گندمزار زنجره ای می خواند
در خانه بی شوی زنی مینالد
من قطره ای از دریای بیکران خلقم
و همچون شبنمی که زیور گلهاست
همچون آن تک فروغ آسمان که زمین را روشن میکند . . .
یا شعری به ترجمه یکی از چریکهای معروف علیرضا نابدل درباره وانتروی کارگر اتقلابی ویتنامی که اعدام شده بود :
لحظاتی هستند که دوران سازند
کلماتی که دل انگیزتر از آوازند
مردهایی که تو گویی آنان
از دل پاک حقیقت زادند . . .
یکی از شعرها هم مال رقیه هم بند مان بود :
سحر میشه سحر میشه /سیاهی ها به در میشه
نخواب آروم تو یک لحظه / که خون خلق هدر میشه
چه سرها که فدا میشه / چه آتشها به پا میشه . . .
مضمون همه این شعرها منطبق بود با افکار آن روزها . الهام بخش رسالتی اراده گرایانه و توام با ایثار که هریک به نوعی برای خود قائل بودیم و در مسیر آن به زندان افتاده بودیم . چریکها خود را زاده "دل پاک حقیقت" میدیدند و ما آنرا تائید میکدیم . هیچ به پیامدهای اینکه خود را "تک فروغ آسمان " و در " دل پاک حقیقت" بدانیم نمی اندیشیدیم . سالها گذشت تا در جریان انقلاب فهمیدم طرز فکری که خود را این چنین "برحق" میداند ناگزیر نافی مخالف خود است و خواهان نابودی هرآنکس که دشمن بداند.
*************
صدیقه صرافت از روند سیاسی شدنش میگه : جریان سیاهکل آغاز مبارزه مسلحانه برای ما صدای ترک برداشتن پایه های رژیم بود . تصورمان این بود که روی آوردن به مبارزه مسلحانه – ایجاد انفجار, شکستن شیشه , تخریب هر آنه متعلق به دولت یا بورژوازی است– به معنای متزلزل کردن پایه های رژیم و هموار کردن راهیست به سوی نور و امید . . . ما به "انقلاب سفید " و پاره ای اصلاحات از جمله حق رای برای زنان ندان توجهی نداشتیم . بیشتر خواهان لغو کاپیتولاسیون بودیم که در اعلامیه های خمینی هم میخواندیم . . . وقتی به سینما میرفتیم و مجبور بودیم با سرود شاهنشاهی بپا خیزیم , وقتی میدیدیم مسئولیت تنها سازمان و تشکل زنان را اشرف پهلوی بعهده دارد , وقتی با غیرقانونی شدن اجتماعات رویرو میشدیم , وقتی میدیدیم در میهن خودمان از هیچ حقی برخوردار نیستیم و در تصمیمات سرنوشت ساز حق هیچ دخالتی نداریم و . . . خونمان به جوش می آمد و راهی جز پیوستن به مبارزه مسلحانه در چشم انداز نمیدیدیم . مبازره مسلحانه و "جنبش نوین انقلابی" تنها صدایی بود که ما را به خود فرا میخواند . صدایی که طنین آن از سراسر جهان از کوبا , فلسطین,ویتنام ,ترکیه و عمان نیز بگوش میرسید . ما این صدارا دورادور میشنیدیم بی آنکه تحلیلی دقیق از وضعیت کوبا یا چین داشته باشین یا حتی گذری به آن سرزمینها کرده باشیم . شاید اگر تجربه و درایت سیاسی کافی میداشتیم , شاید اگر تاریخ و ریشه های فرهنگی جامعه خودمان را به خوبی میشناختیم تعمق بیشتر میکردیم و بجای نسخه برداری مغشوش راه دیگری می یافتیم !!!؟
ما بیش ار هر چیز به فداکاری و ایثار و "عمل انقلابی" می اندیشیدیم . سالها گذشت تا در عمل فهمیدیم که آرمان خواهی پرشور ما با واقعیتهای زمینی زندگی اجتماعی فرسنگها فاصله دارد .
سالها بعد به تجربه دانستم که گاه مرز "شهید" و "خائن" به مویی بند است . کسانی بودند که اگر هنگام دستگیری سیانورشان فاسد نشده بود یا به زور از دهانشان درنمی آوردند نه اطلاعاتی می دادند و نه نادم میشدند .
پس از انقلاب هنگامی که برای اولین بار به گورستان بهشت زهرا رفتم با دیدن نام هر یک از انسانهای پاک باخته بر سنگ قبری با عنوان "شهید" اندوهی سنگین قلبم را فشرد . انسانهایی که هر کدام می توانستند منشا خدمات باارزشی در جامعه و محیط خویش باشند . امروز از خودم می پرسم : اگر زنده می ماندند درباره آن دوره چه فکر میکردند و امروز منشا چه دگرگونیهای فکری می بودند ؟؟؟
********
شاید دیگه ننوشتم . . .




_____________________________________________________________________________________




به خاطر یه سرخوشی کودکانه یه زیاده از حد هیجان زده شدن و بی دقتی یه شادی زیادی و حواس پرتی یه نفر متوجه اینجا و این خونه امن من شد! فوق العاده ناراحت شدم . اینجا برای من یه خونه امن بود که بی هیچ دلنگرانی و تشویشی خود خودم بودم بدون ترس از اینکه کسی درموردم قضاوت کنه . راجع به هرچی که دوست داشتم مینوشتم از دلتنگیهام از ترسهام شادیهام غصه ها تنهایی هام رویاهام , از هر اونچه که توی قلبم میگذشت و قادر به نوشتنش بودم . . . اما حالا . . . این چند روز ننوشتم چون نمیدونستم که باید چکار کنم . از دست خودم خیلی عصبانی بودم که اونطور هیجانزده شدم و بی توجهی کردم و حالا . . . تازه معلوم نیست به جز اون چند نفر دیگه متوجه اینجا شدن .
نمیدونم چیکار کنم ؟ دیگه اینجا راحت نیستم دیگه نمیتونم خودم باشم . دیگه نمیتونم راحت و بی دغدغه از احساساتم از هر اونچه که تو وجودم میگذره اینجا بنویسم . نمیدونم باید چکار کنم . . . شاید دیگه اینجا ننوشتم . حتی به سرم زد که اینجا رو پاک کنم اما هر کاری کردم دلم نیومد . با اینهمه هنوز نمیدونم چکار کنم .احتمالا دیگه اینجا ننویسم . . .
اما همه این دغدغه ها و ترسها و ناراحتیها باعث نمیشه که من اینجا ننویسم که امروز روز مادره و من خدا رو بابت داشتن یه مامان خوب و مهربون و نازنازی و صبور و مقاوم شکر میکنم و ازش با همه وجودم میخوام که اونو برای منو خواهرم و برادرام نگه داره چون با ارزشترین دارایی من وجود اونه .
این روزها تلویزیون سریالی رو نشون میده به نام نرگس . داستان دو تا خواهره که با مادرشون زندگی میکنن و پدرشونو از دست دادن . خیلی از حرفها و دل نگرانیها و مشگلاتی که اونا تو زندگیشون باهاش مواجه شدن رو به خوبی درک میکنم . حتی گاهی باهاشون همذات پنداری میکنم . البته خدا رو شکر بعضی از مشگلاتی که اونا دارن و ما هیچ وقت نداشتیم اما فضای خونه بدون پدر برام خیلی آشناست به خصوص که چند سالی رو برادرام دانشجو بودن و منو مامانو گلی تنها بودیم و عدم حضور پدر و گاهی حتی برادرام خیلی منو آزار میداد .
با اینکه بیست سال از فوت پدرم میگذره اما هنوز که هنوزه هر وقت به یادش می افتم بغض سنگینی تو گلوم گیر میکنه که رهایی ازش خیلی ساده نیست . هنوز وقتی دختری رو میبینم که همراه پدرشه یا اگه کسی از پدرش برام حرف بزنه ناخودآگاه سیل اشک تو چشمام میشینه و با سرسختی جلوی ریزش شو میگیرم . هنوز هم که هنوزه وقتی کسی از پدرم حرف میزنه انگار یه تیکه سنگ رو قلبم میشینه و نفسمو بند میاره
داغ از دست دادنش هنوز بعد از گذشت اینهمه سال برام تازه است . نمیدونم چرا ؟ گاهی این اندوه آزاردهنده است برام چون نمیتونم کنترلش کنم و از این ضعفی که دارم لجم میگیره .
در هر صورت امروز زنگ زدم اداره مامان و کلی قربون صدقه اش رفتم و از راه دور بوسیدمش و اونهم کلی دعام کرد . به برادرام هم زنگ زدم و یادآوری کردم که حتما اول به مامان بعد هم به خانماشون زنگ بزنن و تبریک بگن . چون میدونم که چقدر چشم به راهند
خدایا همه مامان بابا ها رو واسه بچه هاشون حفظ کن
آمین
*************
اما بهترین اتفاقی که تو این روزا افتاد و باعث کلی شادی و خوشحالی منو سارا شد پیدا کردن پر نورترین روزنه زندگی نرگس دوست داشتنی ما بود کاوه واقعا پسر ماهیه . از صمیم قلب خوشحالم و با همه وجودم براشون بهترین آرزوها رو دارم.




_____________________________________________________________________________________





ایتالیای نازنین دیشب قهرمان جام هجدهم فوتبال شد و من از این بابت دیشب خیلی خوشحال شدم به خصوص که حال پسرخاله جان نیز گرفته شد اساسی !!!!؟ دیشب از مراسم پایانی جام و جشن قهرمانی آنچنان ذوقزده شده بودم که حد نداشت به خصوص وقتی جام رو ایتالیایی ها به دست گرفتن و از بالای سرشون کاغذهای ریز سپید عین شکوفه های سپید بهاری تو فضای ورزشگاه به رقص اومده بود و تمام ورزشگاه رو سپید کرده بود .واااااااااااااااااااااای چه حالی داشت بودن تو اون فضا . . .
***********
امروز نهار با کی کی و نونوش نازنینم قرار داشتیم بیگ بوی !؟چند وقتی بود که یه دل سیر نگفته بودیم و غیبت نکرده بودیم به خصوص غیبت بچه های شرکت و واسه همین کلی چسبید و لذتبخش ترین قسمتش وقتی بود که کی کی خوشگل خودم برایم یه ساعت رومیزی خیلی خوشگل هدیه آورد برام با یه کیف پول صورتی ناز !؟ اونقدر ذوقزده شدم که حد نداشت . چون چند وقتی بود که ساعت رومیزی خونه افتاده بود و عقربه هاش جابجا شده بود و میخواستم یه ساعت بگیرم و فرصتش پیش نیومده بود و حالا کی کی خوشگل خودم یه همچین ساعتی برام گرفته بود بهم گفت بهار این دختره ها خودتی!!!؟ این آقاهه هم که نمیدونم کیه فعلا !؟

کیف پولمو پارسال نونوش جونم برام گرفته بود و میخواستم کیف پول هم بگیرم که اونو هم امروز هدیه گرفتم . واااااااااای نمیدونید چقدر هدیه غافلگیر کننده ای مثل این امروز حال منو خوش کرد و دلمو پر از شادی و نیش همیشه باز منو پر از گل خنده !؟
***********
چند وقتی هست که خیلی زود از دست آقای رئیس حرصی میشم و فضولیهاش عصبیم میکنه اما دارم روی خودم کار میکنم که کمتر عصبی بشم از حرفاش و انقدر سریع عکس العمل نشون ندم . من خیلی آدم صبوری بودم اما چند وقتی هست که نسبت به برخوردای آقای رئیس حساس شدم و این خیلی بده . هیچکس نباید بتونه با رفتارش منو آزار بده یعنی من نباید اینقدر ضعیف باشم (البته نبودم اما بعد از اون فشاری که قبل از عید و تعطیلات نوروز بهم اومد و اون اتفاقا خیلی منو حساس کرده بود) اما حالا تصمیم گرفتم هوشیارانه رفتارا و عکس العملهامو کنترل کنم با خونسردی با آرامش تا بتونم رفتار درست و منطقی داشته باشم چیزی که بعدا باعث حسرت و تاسفم نشه . . .
***********
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .!!!؟؟؟




_____________________________________________________________________________________




پنجشنبه غروب رفتم پارک گفتگو دنبال گلی . برای آموزش خانواده ها برنامه ای برگزار کرده بودن تحت عنوان جوانان و مواد مخدر که به نظرم جالب اومد .(گلی تو برنامه های تابستونی شهرداری باهاشون همکاری میکنه ) داشتیم میرفتیم خونه که دوتا آقا با ظاهر خیلی خاص –حزب اللهی خودمون!- اومدن پیش گلی و ازش خواستن اجازه بده تا از یکی از اتاقا چند دقیقه ای استفاده کنن . گلی پرسید که شما کی هستید و از کجا و برای چی ؟ اونها هم خیلی محترمانه توضیح دادن و گلی هم قبول کرد که یهو دیدم فرزاد فرزین و مهدی مقدم و مهدی مدرس(البته مدرس رو نمیشناختم و بعدا فهمیدم اسمش اینه) اومدن تو اتاق و اون آقاها شروع به صحبت و ارشاد اونا که آهنگ شیش و هشت نخونید و آهنگ هموطن رو بخون واز استاد مهدی سپهر بخواید بیاد بالا و اون هدیه رو بهش بدید , مردم و خودتون باید کنترل کنید و ازشون بخواید که شئونات اسلامی رو رعایت کنن و . . . یه ده دقیقه ای باهاشون صحبتهای ارشادی رو گفتن و اونا هم رفتن رو صحنه و . . . نمیدونید مردم به خصوص دخترای جوون چه ها که نکردن !!!؟
فرزاد فرزین آهنگ هموطن رو خوند و مهدی مقدم هم به خواست مردم دیوونم کردی و مدرس هم کاغذ مچاله رو خوند . . . البته این برنامه ادامه داشت اما ما ساعت ده دیگه برگشتیم خونه و نمیدونم چه کردن و چیا خوندن . . .
داشتم تو پارک میگشتم که چشمم به یه تلسکوپ افتاد و از پسری که کنارش ایستاده بود خواستم اجازه بده از تلسکوپش یه نگاهی به آسمون بندازم که البته آسمون ابری بود واسه همین صحبت ما گل کرد این پسر خوش صحبت اسمش معین بود و کلی راجع به آسمون و ستاره ها و سحابی و شهاب و ستاره دنباله دار و مرگ و تولد ستاره ها و داستانهای اساطیری که در مورد اسم ستاره ها و صورتهای فلکی هست و . . . کلی صحبت کردیم . صحبت با معین در من کلی حس خوب ایجاد کرد و منو به یاد نوجوونیم انداخت که اولین بار مهندس مجله نجوم رو واسم آورد و من چقدر عاشقانه تو آسمون کلی میگشتم و کلی کشفیات داشتم و عاشق این بودم که برق بره تا من بتونم کلی ستاره تو آسمون ببینم . . . از معین به خاطر این حس خوبی که در من ایجاد کرد و خیلی چیزا رو به خاطرم آورد تشکر کردم .
******************
دیروز برای دوست جونم یه روز خاص و قشنگ بوده .من مطمئن بودم که یه همچین روزی بالاخره فرا میرسه بارها به خودش هم گفته بودم اما چند وقتی بود که حرفمو باور نمیکرد اما این روزها . . . خیلی براش خوشحالم و از صمیم قلب برای خوشبختیش دعا میکنم
*****************
وقتی تو هستی می توانم در لحظه های تنهایی ام به امید وصال تو روزها را سپری کنم
اما وقتی که تو بری و به حجم ستاره ها بپیوندی تا کی انتظار شب را بکشم
تا در میان ستاره ها تو را بیابم و با تو درد دل کنم . . .




_____________________________________________________________________________________




داد بی داد نخستین مجموعه ای است که سرگذشت شکل گیری زندان زنان سیاسی را در دهه پیش از انقلاب , از زبان بخشی از زندانیان آن دوره روایت میکند . ویژگی کتاب در این است که خاطره و برداشت یک نفر نیست , بلکه در برگیرنده تجربه های 37 تن از زندانیان و تعدادی از خانواده های آنان است با افکار سیاسی گونه گون و دیدگاههای متفاوت که در روایتهای خود باز می گویند . اين افراد وابسته يا هوادار گروه‌هايی چون چريک‌های فدايی خلق، سازمان مجاهدين خلق، حزب توده و ساير گروه‌های سياسی و مذهبی بودند که در فاصله سال‌های 1350 تا 1354 توسط ساواک بارها دستگير، شکنجه و زندانی شدند. خاطرات با موضوعاتی از اين قبيل تدوين شده است: چگونگی ورود به عرصه مبارزات سياسی و مسلحانه، نوع فعاليت‌ها و عقايد و مبارزات و نحوه دستگيری، شيوه بازجويی و شکنجه، ماجراهای دوران زندان، سرنوشت ياران و همرزمان، مبارزانی که اعدام شدند شرايط سياسی آن زمان، زمان و چگونگی آزادی، سال‌های پس از آن و نگرش و اعتقاد امروز بازگوکنندگان خاطرات، خواننده را به فضای سياسی دهه 1350 مي‌برد و به تامل وا می دارد. "بند زنان سياسي" در زندان قصر در سال 1350 با دستگيری اين افراد شکل گرفت و محکوميت زنان از اين زمان تشديد شد. از جمله کسانی که خاطرات خود را بازگو کرده اند : مستوره احمدزاده (خواهر مجید و مسعود احمد زاده ) , عاطفه جعفری , شهین توکلی , مهری مهرآبادی , رقیه دانشگری , صدیقه صرافت , فریده لاشایی , ثریا علی محمدی , ناهید ناظمی , فهیمه فرسایی , فریده اعظمی و . . . خاطرات در دو بخش: 1ـ سال‌های 1350 تا 1352، 2ـ سال‌های 1352ـ 1354
در پیشگفتار این کتاب آمده است : هدف از انتشار "داد بی داد" ارائه روایت دست اول از وقایع تاریخی در این سرزمین است . پیگیرد , زندان , شکنجه , ساواک و بیدادگریهای این دستگاه جهنمی –که روزگاری در هر کجا زبانزد بود- بخشی از این واقعیت تاریخی است و جدایی ناپذیر از کارنامه رژیم پلوی و نیز آنانکه نان نظامی را بر نتابیده و با هر باور و عقیده در برابر آن ایستادند و داغ ستمگریهای جباران بر پیکر آنان و بر برگ برگ تاریخ "تمدن بزرگ" شاهنشاهی باقی است . نیازی به تاکید ندارد که انتشار چنین کتابی هرگز به معنای تائید یا تبلیغ دیدگاه هیچ فرد دسته گروه یا حزبی نیست و خواندن آن فقط باید خار چشم کسانی باشد که راه رستگاری شان رو به گذشته دارد و هنوز رویای بازگشت می بینند .
ویدا حاجبی تبریزی نویسنده این کتاب و گردآورنده خاطرات تنی چند از زنان زندانی سیاسی خود در مرداد سال 51 دستگیر و تا خرداد 52 در اوین بود پس از آن به زندان قصر منتقل شد تا سوم آبان سال57 . . . او پس از انقلاب به همراه پسرش رامین به کمک یک قیچیقچی طرفدار حزب دموکرات کردستان از راه ترکیه به فرانسه رفت و فعالیت سیاسی را به همراه تنی چند از دوستانش با انتشار نشریه آغاز نو از سر گرفت و به قول خودش : " بدون مکث و تامل لازم نسبت به شیوه ها و تجربه های پشت سر."
خودش این چنین میگوید:" سالها گذشت . نشریه آغازی نو در اثر بحرانی درونی تعطیل شد و مرا هم دچار بحران فکری کرد . پرسشها و تردیدهایم با فروپاشی شوروی دو چندان شد . به خصوص که به رغم همه انتقادهایم , همیشه آن را به عنوان کشوری سوسیالیستی و نزدیک به ایده آل هایم میدانستم . . . روایتهای این کتاب نتیجه گفتگوهایی است که با بیش از سی و پنج هم بند سابق و چند خانواده زندانی انجام داده ام . . . سرانجام اینکه این روایتها تکه های بزرگ و کوچک هل تکه ای رنگارنگ است که هر تکه ارزش و جایگاه ویژه خود را دارد اما تنها بخشی از واقعیت زندان را نشان نیدهد . با در کنار هم گذاشتن همه آنهاست که میتوان تصویر یکپارچه تری از واقعیتهای نخستین زندان زنان سیاسی به دست آورد ."
***************
اولین خاطره مربوط به مستوره خواهر مجید و مسعود احمدزاده است . اواسط تیرماه سال 50 بود و او به همراه دوستانش بعد از پایان تحصیلات پزشکی در مشهد به تهران آمده بود تا شاید کاری هم پیدا کند اما مستوره بیشتر به فکر فعالیت سیاسی بود . افکار سیاسی و پیگیری و جدیت آنها جذابیت زیادی برایش داشت . . . او میگوید : "چند ماه پیش در اردیبهشت ماه که مجید بدنش دچار سوختگی شدید شده و دوستش هرمز احمدی نیز در اثر سوختگی جان سپرده بود از منکه برای پرستاری از او به تهران رفته بودم خواسته بود پس از پایان تحصیلات به تهران بیایم و در کنار او به فعالیت جدی سیاسی بپردازم . گرچه شدت سوختگی او و مرگ دوستش برایم عجیب و پرسش برانگیز می نمود اما در فضا و روال آن روزها اجازه کنجکاوی و پرسش اضافی به خودم ندادم . پیشنهادش را قبول کردم و به تهران رفتم . . .
از دوران کودکی پدرم بارها به زندان افتاده بود و من پشت در زندانها با دستگیری و شکنجه آشنا شده بودم . . . از زندان اوین بسیار شنیده بودم میدانستم در دهکده اوین در نزدیکی تهران قرار گرفته از دوران تیمور بختیار به بازداشتگاه تبدیل شده و از شکنجه گاههای مخوف ساواک به شمار می آید . . . فردای آنروز زنی با چادر سیاه وارد سلول شد و با لهجه غلیظ و شل قزوینی اش گفت : با . . .ید شوما . . . رو بازرسی ی بدنی . . . کونم . و با وقاحت و دقت غریبی لباسها و بدنم را بازرسی کرد. جز او که زن حسینی (محمدعلی شعبانی) رئیس زندان اوین بود بقیه همه مرد بودند
*******
مهری مهرآبادی : شبی در اواخر آبانماه یکباره صدای جیغ و شیون از راهرو بلند شد و افسر نگهبان سراسیمه سر رسید که :"بدوین ! به دادم برسین !" من و مستوره به سرعت خودمان را رساندیم به دفتر . زنی دراز به دراز روی زمین افتاده بود و نفسش بالا نمی آمد . من شتاب زده شروع کردم به تنفس دهان به دهان . یکمرنبه زن بالا آورد و . . . صدای دعای زنها از هر طرف بلند بود و نگهبانها و هم بندی ها در سوتی سنگین دور ما را گرفته بودند . بیش از نیم ساعت به او تنفس مصنوعی دادیم تا آمبولانس رسید انا بی فایده دیگر نفسش بالا نیامد . آن شب خبر آزادیش را به او ابلاغ کرده بودند و او از شدت هیجان و شوق درجا غش کرده و نفسش بند آمده بود . شصت سالی داشت تکیده و لاغر مظلوم و غمگین . سر دعوا و زد و خورد با مستاجرش به زندان افتاده بود . با مرگ او زندان در سکوتی اندوهبار فرو رفت .تا چند روز از شلوغی و سروصداهای و آوازهای همیشگی زنان عادی خاموش شد فقط شبها زری با فرزند خردسالش کنار پنجره مینشست و شعرهایی را که گیتی ساخته بود با آهنگ معروف شب کارون آغاسی با لحنی سوزناک میخواند:
شب زندون
چه غم بارون
دلم پرخون
قمر افسون
بچه هامون
سرگردون و ویلون
چه زشته , مخوفه
شب زندون . . .

در جایی دیگر میگوید : ناهید کرمانشاهی رقاصه کافه جمشید در زندان سرشناس بود و از جیک و پوک همه چیز باخبر . به اصطلاح به زنداد رفت و آمد داشت . 25بار به زندان افتاده بود سرزبون دار و خوش صحبت هیکل دار و چاق با چهره ای دلنشین . بر خلاف مووا کع کارش خبرچینی و خوش رقصی برای رئیس و دم و دستگاه بود ناهید برای زندانیها و نگهبانها میرقصید . ناهید در زندان محبوب بود و معتبر . به گفته خودش احترام ما سیاسی ها را داشت و به راستی هم هوای مارا داشت و ما را در جریان خبرهای زندان میگذاشت . گاه خوراکی یا مورد نیازی به ما میرساند و . . . اسم مارا گذاشته بود مارمولک ها . . . برامان تعریف کرد که شوهرش صدهزار تومان رشوه داده تا شاگردش را بجای خودش اعدام کنند میگفت : در هر حال یکی باید قربانی میشد این قاعده بازیه در این مملکت نه حرفمان به گوش کسی میرسه نه زورمان به کله گنده ها !
***************
عاطفه جعفری از خصوصیات زندان میگه : طبقه دوم زندان زنان نه اتاق نسبتا بزرگ داشت و یک فروشگاه کوچک با دویست سیصد زندانی هر اتاق متعلق به یک دسته از جرمها بود : اتاق فاحشه ها , اتاق دزدها , اتاق کلاهبردارها , اتاق ملافه دزدها که مدتی طول کشید تا فهمیدم منظور از ملافه دزد زنهای شوهرداری هستند که به جرم منافی عفت به زندان افتاده اند . . . آماری هم از وضع زنان تهیه کرده بودم البته مخفیانه . در میان گپ زدنهایم از روسپی ها میپرسیدم :"اولین تجربه جنسی تان کونه و با کی بوده ؟" با همین یک سوال بعد از مدتی که حساب کردم دیدم به جز مواردی نادر بالاترین رقم مربوط به کسانی است که اولین تجربه جنسی شان تجاوزی بوده از طرف بستگان نزدیکشان . از طرف ناپدری که بالاترین رقم بود از طرف برادر , عمو , پسرعمو ودر مواردی هم از طرف پدر . در چند مورد هم توسط شوهرشان به فحشا کشیده شده بودند . چند نفر هم پس از طلاق بعلت فقر به خودفروشی روی آورده بودند .
**************
پ . ن :خوندن این کتاب تاثیر غریبی روی من گذاشت . تا مدتها یادآوری خیلی از تصاویرش آزارم میداد . برای من کتاب جالب و
خوندنی اومد واسه خاطر همین تیکه هایی از کتاب رو اینجا آوردم تا بقیه هم بخونن و بدونن
پ . ن 2: هورااااااااااااااااااا . کلی خوشحالم از اینکه ایتالیای دوست داشتنی من آلمان رو با دوتا گل خوشگل اونم تو دو دقیقه آخر بازی شکست داد و یه خواب آروم و لذتبخش رو به من هدیه داد :)
امیدوارم امسال ایتالیا قهرمان جام بشه و حال این پسرخاله جان من اساسی گرفته بشه . میدونم که این جمله نهایت بدجنسیه اما یه بدجنسی لذتبخشه واقعا از ته دل میخوام حالش گرفته بشه البته فقط در مورد فوتبال ها نه چیز دیگه که اصلا طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم !!!؟




_____________________________________________________________________________________




دیروز کلی غصه دار و بیحوصله بپودم به خصوص وقتی به مامان زنگ زدم و گفت که سر نماز صبح حالش بد شده و حتی نای اینو نداشته که تلفنو برداره و به آقای دکتر زنگ بزنه دلم خیلی خیلی بیشتر گرفت و خیلی غصه دار شدم . از اینکه ازش دورم از اینکه تنهاش گذاشتم و تازه اینهمه هم قربون صدقه اش میرم و از پشت نلفن یه عالمه میبوسمش و بهش میگم که خیلی دوستش دارم اما با این حال الان تنهاش گذاشتم و اومدم پی زندگی خودم . غروب هم که بدجوری دلم گرفت و خوشبختانه گلی جلسه داشت و خونه نبود و من آروم آروم کلی از خدام گله کردم و . . . این فکر و خیالها خیلی اذیتم میکرد و عذاب وجدان بدی گرفته بودم . البته وقتی شب دوباره با مامان صحبت کردم و گفت که با آقای دکتر رفته بودن یکی از روستاهای اطراف شاهرود و یه سری وسیله خونه که ازش استفاده نمیشده رو بردن دادن به یه آقایی که میشناسنش تا اون به کسی که نیاز داره بده و گفت که هوا خیلی خنک شده بوده و تو جاده باد شدیدی میوزیده یه کم دلم آروم گرفت که خدا رو شکر چیز جدی نیست و الان مامان حالش خوبه . بعد مامان گفت : بهار اونقدر هوا خوب بود و جاده قشنگ بود که حد نداره همش جای تو رو خالی کردیم و گفتم اگه الان بهار اینجا بود پنجره رو تا آخر باز میذاشت و نفس میکشید و میگفت وای چه هوایی ؟ وای چه کوه خوشگلی ؟ چه درختای سپیدار قشنگی ! چیه رفتین اون تهران پر از دود و گرما !؟ من که واقعا دلم میخواست اونجا بودم و چون نبودم حرصم گرفته بود گفتم نخیرم اینجا هم داره بارون میاد ! مامان گفتن الان داره بارون میاد؟ گفتم : نه خوب الان که نه ! ولی قراره بارون بیاد حالا تا موقعی که بارونه بیاد من که میتونم صداشو بشنوم و بوی خاک بارون خورده رو حس کنم ! مامان زد زیر خنده و گفت از دست تودختر!!!؟
صدای برخورد قطرات درشت بارون با شیشه پنجره منو از خواب بیدار کرد رو تخت نیمخیز شدم جالب اینجا بود که گلی هم عین من بیدار شده بود گفتم گلی بارون میاد؟گفت آره . از جام پریدم ساعت 4:30صبح بود و هوا گرگ و میش و بارون با شدت هرچه تمام میبارید . بوی خاک بارون خورده حالمو خوش کرد با همه وجودم نفس کشیدم وجودم سرشار از شادی و شوق زندگی شد . دوباره سرشار از حس خوب بهار شدم .
یاد صحبتهای دیشبم با مامان افتادم و خندم گرفت با خودم گفتم کاش همیشه حرفایی که میزنم با امید و شادی و پر از انرژی اینقدر سریع به حقیقت بپیونده . گاهی وقتی نبودن چیزی یا کسی آزارم میده تصور میکنم که هست و حضور داره . گاهی خوبه و گاهی بد . هنوز با گذشت بیست سال از فوت پدرم باور ندارم که دیگه نیست حضورشو همیشه حس کردم و باورم اینه که اون رفته به یه سفر دورو زود برمیگرده شاید یه کمی دیر اما مطمئنم که بر میگرده . وقتی هوا آفتابی و گرمه تصور میکنم که داره بارون بهاری قشنگی میباره و بوی خوش بارون رو نفس میکشم . وقتی تنهایی لحظه هام نبودن تو رو به رخ میکشه تصور میکنم که هستی ,کنارمی , داریم باهم راجع به کتاب خانه دایی یوسف یا تاریخ بیست و پنج ساله ایران حرف میزنیم ویا اینکه تو داری باز هم سر به سرم میذاری و با همون لحن جدی و محکمت ازم میپرسی چه خبر ؟؟؟تصور کردنش اصلا سخت نیست من هنوز هم میتونم بوی تو رو در کنار خودم حس کنم فقط کافیه چشمامو ببندم و . . . اما حیف و صد افسوس که وقتی چشمامو باز میکنم . . .
***************
دوباره باران مى بارد
دوباره بر جان مى بارد
دوباره برگى به روى بركه مى افتد
و حلقه حلقه خيال رويى مى رويد
دوباره يك شاخه با شكوفه كنار جاده مى خواند
شكوفه سيب، شكوفه حوا
چه حس پنهانى دارم
نمى توانم بگويم آن را
خودش، خودش را مى گويد
دوباره پنهان مى بارد
دوباره باران، دوباره باران مى بارد

عمران صلاحی
*************
پ . ن : یادم رفت بگم که بالاخره موفق شدم دو تا بازی فوتبال جام جهانی 2006 رو کامل ببینم . دلم به شدت واسه آرژانتین سوخت اصلا دلم نمیخواست آلمان ببره طفلکی آقای دکتر !!!؟ اما بازی ایتالیا و اکراین : ایتالیا همیشه عشق اول و آخر من بوده و هست .امیدوارم که امسال قهرمان جام بشه حال این پسرخاله انگلیسی من اساسی گرفته بشه !!!؟
یادش بخیر اگه اشتباه نکنم جام جهانی سال 1994 بود که همگی تا نیمه های شب بیدار بودیم و با هم فوتبال میدیدیم . آقای دکتر آرژانتینی و عشق مارادونا بود مهندس طرفدار فرانسه و گلی برزیل و منهم ایتالیا ! اونسال یادمه پایین اسم فوتبالیست سن و قد و وزن شون رو هم مینوشتن و من با چه عشقی لیست بلند بالایی از مشخصات بازیکنهای محبوب ایتالیایی و همینطور سایر کشورها !!!؟ تهیه کرده بودم و همه رو هم حفظ بودم . اون موقعها از دینو باجیو خیلی خوشم می اومد اما مهندس روبرتو رو بیشتر میپسندید!مالدینی هم که دیگه نگو یه دروازه بان هم داشتن که من ازش خوشم میومد ولی اسمش یادم نمیاد فقط یادمه دماغ آفسایدی داشت و پسرخاله جان همش واسه درآوردن حرص من دماغ طرف رو به یاد من می آورد !!!؟
جوانی کجایی . . .




_____________________________________________________________________________________


 

Powered by Blogger :: Counter with Webstats4U Commenting by HaloScan